تبليغاتX
به سرزمین امواج خاکی خوش آمدید
صدای گمشده
 انتخابات دیکتاتوری
تا کی در برابر خیانت

 

                          سکوت ؟!؟

لطفا به قسمت پیوندها مراجعه کنید و بر روی لینک ستاد میرحسین موسوی کلیک نمایید

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  |
 
                                                                     هو المعبود

انگار یک لحظه مانده تا این من ایمان بگیرد

                                       بازم مسیحی بیاید تا یک جسد جان بگیرد

تردید,تردید,تردید,آشفتگی,واهمه,شک

                                     ای کاش شور درونم یک شعله توفان بگیرد

زود است مسند نشستن این ((من)) هنوز جوان است

                                        باید غلامی کند تا خوی سلیمان بگیرد

عمری نشستیم و خواندیم ورد و دعا و ترانه

                                 شاید بر این خاک سوزان یک لحظه باران بگیرد

باران نیامد,نیامد,ماندیم در حسرت خویش

                                        ماندیم تا این من آخر تندیس انسان بگیرد

حالا که نزدیک اندیست فصل خدا هم گذشته

                                        حتما رسولی نیاز است سر زیر قرآن بگیرد

امشب تمام خیالم صرف من پاپتی شد

                                        ای کاش باران بیاید,این فصل پایان بگیرد

 

                                                                 شاعر:سید ایمان آقایی

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 ((من یک سنت پیدا کردم...))
پسر کوچکی,روزی هنگام راه رفتن در خیابان,سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول,آن هم بدون هیچ زحمتی,خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که او بقیه ی روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج!).او در مدت زندگیش, ۲۹۶ سکه ی ۱ سنتی, ۴۸ سکه ی ۵        سنتی, ۱۹ سکه ی ۱۰ سنتی, ۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی,۲ سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی ۱ دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر بدست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت, او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید,درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند,ندید.پرندگان در حال پرواز, درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر, هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه چهارم تیر 1386  |
 زیباترین قلب
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان,در کمال افتخار,با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:((اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.))

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید,اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود; اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر میکردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:((تو حتما شوخی میکنی.... قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو,تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))

پیرمرد گقت:((درست است,قلب تو سالم به نظر میرسد,اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم.میدانی,هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام; من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این دو عین هم نبوده اند,گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند,چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام,اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گر چه درد آورند,اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام,پر کنند.پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟))

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد;دیگر سالم نبود,اما از همیشه زیباتر بود.زیرا که عشق,از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 حضرت فاطمه زهرا(س)

.......خواستم بگویم که

                     فاطمه مادر حسنیْن است‌‌‌.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که

                     فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه, اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                          فاطمه, فاطمه است.

                                                     (دکتر علی شریعتی)

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 فرشته ی یک کودک
کودکی که آماده ی تولد بود,نزد خدا رفت و از او پرسید:((میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید;اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد:((از میان تعداد بسیاری از فرشتگان,من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.))

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه.

- اما اینجا در بهشت,من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد:((فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند,و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.))

کودک ادامه داد:((من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟))

خداوند او را نوازش کرد و گفت:((فرشته ی تو,زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.))

کودک با ناراحتی گفت:((وقتی میخواهم با شما صحبت کنم,چه کنم؟))

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:((فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.))

کودک سرش را برگرداند و پرسید:((شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟))

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد,حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:((اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم,ناراحت خواهم بود.))

خداوند لبخند زد و گفت:((فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت;گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.))

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:((خدایا! اگر باید همین حالا بروم,لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.))

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:((نام فرشته ات اهمیتی ندارد.به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.))

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 
توجه!توجه!

شما هم می تونید شعرهای خودتون رو

 

از طریق e-mail برای من

 

بفرستید تا من شعرهای شما رو در وبلاگم وارد

 

کنم(خوشحال میشم)

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 
                                  هو القدیم

خدا دوباره که مشغول آفریدن شد

                                            شب توالی زایش نتیجه اش من شد

و دست خواهش و تقدیر شایدم اجبار

                                             تنفسی شکوه سر آغاز یک تپیدن شد

و من بزرگ شد بزرگتر بالغ

                                             که در میان شما قابل شنیدن شد

و تازه هاج و واج در میان بره و گرگ

                                             نشست و محو تماشای من دریدن شد

ولی تمام شما یک بهار بود که رفت

                                              گذشت فرصت جبران و فصل چیدن شد

دوباره خواهش و تقدیر شایدم اجبار

                                           که صف به صف هجومی برای مردن شد

و من که مرد زایشی توالی آن

                                           خدا دوباره که مشغول آفریدن شد

 این شعر هم از یک دوست عزیز به نام سید ایمان آقایی که

 

به من افتخار داد تا شعری که سروده بود رو در وبلاگم وارد کنم

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 
ز غم کسی اسیرم که ز من

خبر ندارد

عجب از محبت من که در او

اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به

دل راه دارد

                             دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه سی ام آذر 1385  |
 
لذتی که در فراغ است در وصال نیست .چون در

فراق شوق وصال است ولی در وصال بیم فراغ

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه نهم آذر 1385  |
  ..................!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385  |
 
عشق زیر باران ایستادن و خیس شدن با هم نیست

عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری

هیچ نفهمد که چرا خیس نشد

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 
ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهیا,ماهیه باورش نبود,تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر,میشه نگاه آخرش......

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 
رتبه ی هر تیغ جزء یک را دو کردن بیش نیست

 

عشق را نازم که تیغش دو را یک می کند

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه یازدهم آبان 1385  |
 گل من .........!
گل من پرپر نشوی!

که بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو,زبان به سرود باز کرده است.

شمع من خاموش نگردی!

که چشمی در پرتو پیوند تو,دل بسته است.

ساقه ی گلبن بهار من نشکنی!

که دلی در رویش امیدوار تو,دل بسته است.

آفتاب من غروب نکنی!

که شاخه ی آفتابگردانی به جستجوی تو,سر برداشته است.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 ((ما واقعا چقدر فقیر هستیم!...))
روزی یک مرد ثروتمند,پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند,چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر,مرد از پسرش پرسید:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))

پسر پاسخ داد:((عالی بود پدر!))

پدر پرسید:((آیا به زندگی آنها توجه کردی؟))

پسر پاسخ داد:((فکر میکنم!))

و پدر پرسید:((چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟))

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:((فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاتمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاتمان فانوسهایی تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!))

در پایان حرفهای پسر,زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:((متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!))

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385  |
 دو فرشته
do fereshteye mosafer baraye gozarandane shab dar khaneye yek khanevadeye servatmand forood amadand . in khanevade raftare na monasebi dashtand va do fereshte ra be otaghe mojallale mehmananeshan rah nadadand , balke zirzamine sarde khane ra dar ekhtiare anha gozashtand . fershteye pirtar dar divare zirzamin shekafi did va anra tamir kard . vaghty ke fereshteye javantar  a z oo porsid chera chenin kari kardi oo pasokh dad : hameye omoor bedan goone ke minamayand nistand . shabe bad in do fereshte be manzele yek khanevadeye faghir vali besiar mehman navaz raftand . bad az khordane ghazaye mokhtasari ke anha dashtand zano marde faghir takhte khod ra baraye esterahat dar ekhtiare do fereshte gozashtand . sobhe rooze bad fereshtegan zano marde faghir ra dar hali ke gerye mikardand didand . gave an do ke shirash tanha vasileye amrare maasheshan bood dar mazrae morde bood . fereshteye javan asabani shod va az fereshteye pir porsid : chera gozashty chenin etefaghi bioftad? an khanevadeye avvali hame chiz dashtand vaba in hal to komakeshan kardi amma in khanevade darayie andaki dashtand va to gozashty ke gaveshan ham bemirad. fereshteye pirtar pasokh dad: vaghty ke dar zirzamine an khanevadeye servatmand boodim didam ke dar shekafe divar kiseyi tala vojood darad . az anja ke anan besiar haris va bad del boodand shekaf ra bastam vatalahara az dideshan makhfi kardam . dishab vaghty dar rakhtekhabe zano marde faghir khabide boodim fereshteye marg baraye gereftane jane zane faghir amad va man be jayash an gav ra be oo dadam . hameye omoor bedan goone ke minamayand nistand va ma gahi oghat khayli dir be in nokte pey mibarim .

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385  |
 
من با عشق آشنا شدم و چه کس این چنین آشنا شده است؟.....

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه ی آب شدم

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385  |
 
سلام امروز چطورید؟خوب این مطلب بالایی رو به خاطر دل خودمو خیلیای دیگه نوشتمبه قول معروف:ماهی زنجیری آب است و من زنجیری رنج

برای ما که حتما دعا کردید؟می گما من تا دلتون بخواد از این جمله های مخ ترکون دارم ولی نمیدونم شما چی دوست دارید که من تو وبلاگم بنویسم .پس لطفا وقتی نظر دهی می کنید یه نظر راجع به اینکه چی بنویسم تو وبلاگم به من اشانتیون بدید

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385  |
 
نعمت روی زمین قسمت پررویان است

خون دل می خورد آن کس که حیایی دارد

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385  |
 
سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه.راستی نماز روزه هاتون قبول  ترو خدا واسه ما هم دعا کنید مگه اینکه دعاهای شما بگیره.به هر حال التماس دعاهر چی که فکر می کنم چی تو وبلاگم بنویسم هیچی به ذهنم نمیرسهبابا یه کمکی یه راهنماییی یه چیزی خیرات کنیدالبته من روزه هستم چیزی نمیخورم.خوب حالا واسه اینکه امروزم یه جوری بگذره یه جمله  واسه اونایی که خیلی با مرامند مینویسم:

همیشه برای دوستی کسی رو انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا نخوای برای اینکه  تو قلبش جا بشی خودتو کوچیک کنی

خوب بنویسین نظرتون راجع به این جمله چیه؟آیا واقعا وقتی آدم یکی رو خیلی دوست داره باید خودشو جلوی اون فرد کوچیک کنه؟حتی اگه اون طرف خیلی مغرور باشه یا اینکه یه جوری باید بهش بفهمونی که قلبش اونقدر کوچیک شده که حتی جایی واسه خودشم نذاشته

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385  |
 
سلام امیدوارم حال همتون همچین بگی نگی خوب باشهببینید من یه دختر دبیرستانی هستم که تازه کارم هستم.اگر میبینید در نوشتهام یا جاهای دیگه اشکال دارم به بزرگیه خودتون ببخشیدو حتما در قسمت نظر خواهی برام بنویسید که چه کار کنم تا وب لاگ بهتری داشته باشم.از همتون ممنون.فعلا بای بای 

هست.........آن نیست که هر لحظه کنارت باشد.هست.........آن است که هر لحظه به یادت باشد 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیست و دوم مهر 1385  |
 
سلام به سرزمین من خوش آمدید

فعلا همین یادم میاد که بگم مرسی که اومدید

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه بیستم مهر 1385  |
 
 
بالا